شبی از روزگاران در پاییز ، آخرین شب بود 

شبی  تاریک وبس طولانی، آن شب یلدا نام گرفت

حالم خوب نیست ، دست زمانه می تواند از کوره در ببرد مرا

دنبال مقصر نیستم هرقدر برخود تلنگر می زنم شیشه ی حماقت فرو نمی ریزد

گویی شیشه نیست از سنگ خاراست اما با تلاش فراوان سنگ خارا نیز فرو خواهد ریخت

چه راه طولانی هست تا رسیدن به انسانیت

همیت دادن به دیگران فشار مضاعف و تحمیل شده به مردم

افکار آدم ها مشوش ، چهره برافروخته ، درون گداخته

گویی هر یک فریادی خواهند سر داد که کافیست

دیگر تمامش کنید، آدم یاد شکنجه گر ها می افتد

اما شکنجه گر ها هم تا این حد قصاوت ندارند

چون اجیر شده اند برای شکنجه

از برای حفظ منافع خود نمی کوشند بلکه در پی لقمه نانی می باشند

اما تو ، آری با تو هستم ، تو که در راس هرمی از کنده آتش هستی وبرجان مردم افتاده ای

چه می خواهی از جانمان ، گویی جانمان را می خواهی

حرف های خوبی میزنی ، اما فقط خوب بلدی حرف بزنی

در عمل اگر توانستی به اندازه ی مورچه ای ریگی از مقابل پایی برداری هنر کرده ای

با خوب حرف زدن مشکلات نه تنها حل نمی شود بلکه مردم در مردابی که تو برایشان ساخته ای بیشتر فرو می روند.

قدر تفکر کن اگر در توانت نیست جای خود را به دیگری بده

 شاید کسی از تو شایسته تر باشد

تمامی تلاشمان اینست که به مشکلاتمان فکر کنیم 

آسایش برای ما ساخته نشده 

اصلا آسایش چه واژه ی نامفهمویست

رفاه ، آموزش ، اشتغال  اینها چیست؟

در کجای این مملکت اینها وجود دارد البته ظاهرا هست وبرای عده ای نور چشمی

ادامه دارد...............

خواستم بنویسم از روزگاری عجیب

که همه چیز در ان هست غریب

مردمانی همه در کار خود آشفته شده

دل و دلبر از برای همه کس وارونه شده 

روزگاری که در آن نودو چهار گذشته است از آن

یک صدو سی قرن همین گونه گذشته است از ان

سرزمینی که نامش نهادند وطن

بیشتر اما به مثابه ناید چون تن

هر شخص مشغول به کاریست درآن

سعی کسب روزی بکند به حلال درآن

نبشتم در اینجا، اگر آید تو بدت ، پند بگیر

پی هرعمل بیهوده نباش ، اندرز بگیر

گر کوش کنی یا نکنی حاصل از آن توست

چه شود حاصل آن نیک وبدت

 

 

 

زمانه

آتشی می افکنم بر تو ای دل

تاکه بار دیگر گم ره نشوی

نیش تر خواهم زدت ای دل

تا هوایی جز هوای عقل نکنی

 

تو گمان کردی که ما اینگونه بودیم از اول

نه چنین نیست راهها و زمان برما گذر کرد از اول

دست ما جز دست یاری در برش نبود ونیست

گر بار دیگر بلند آیی ای دست تو را خواهم شکست

 

جمله دوستان یک به یک برپشت ماخنجر زدند

اینهمه غوغا از پی خنجر نمی باشد از برای سادگیست

عقل گفتش : مرو سویش ای دل بمان اینجا

گویی او می دانست چه خواهد آمد برسرما

 

آتش دل برزبانم جاری است ای کهنه یار

نی توانم آتش از دل برکنم ای یار غار

برتو می گویم: به چه جرمی چنین با ما میکنی

این چه رسم جفا ست با ما میکنی

 

گویمت در روزگاران از یکی گر گذشتی

عاقبت جور یا ناجور از تو خواهند گذشت

بشنو این جمله زمن از آن تو یادگاری

رو سیه بنده کند به درگه حق شکوه و زاری

 

گر روی و بگذاری در دخمه آن شور وحال

چون گرفتار آیی بر تو خواهد آمد آن ملال

چون ملال آمدتورا غم مخور، خود کرده راتدبیر نیست

یاد حق کن تا که شاید چاره ای باشد برایت بیست

 

اخراج

همه کس  را راندم از پی چه ؟

مهم است ، آدمی جای ندارد این جا

می خوانم تا بدانم ،از پی چه؟

به کدامین مسیر خواهم شد،به که چه؟

 

گویمش ، خود می داند او

رخنه کردی در من ، آهسته

عاقبت باز خواهد آمد او

باکدامین برهان به چه علت او؟

 

آنقدر خسته شدم در دنیا

نا ندارم که بمانم اینجا

ای خدا ، چه کنم  من تنها؟

از برای چه ، بمانم اینجا

 

دل ودلبر همه بر سوی تواند

عاشق و شیدای گل باغ تواند

تاچه اندازه توان کرد شمار

لطف و رحمت همه از جانب یار

 

گوش کنید زمزمه ای با سوز وگداز

آتشی در دل وبا راز ونیاز

می زند بانگ که ای رب جلیل

از چه باید باشد اینهمه قیل

 

همه در دایره صحبت من

گوش ها شان همه کر از سخن

در دیاری که بدین مردم کر

هیچ ره نیست و نیست هیچ مفر

 

می روم شاید که با نبودنم

خرمنی در دل به آتش افکنم

تا ببینم در وای خرمن افروخته

دلبر ما ، دل به دلدار دگر بفروخته

 

رسم اینست در این ایام پست

این چنین افکار مردم در شکست

لیلی ولیلا ما آخر کجاست

یی دلیل وبی فغان این چه راست

 

گوش می کن به حرفم ،ای رفیق

که اندر آن پندی نهفتست ،ای رفیق

این همه گفتم تو بشنیدی چه سود

کر که باشی نشنوی آخر چه سود

 

 

کلام جان

گاهی برای عدم پاسخ به گفته ی دیگران ، سکوت عجیبی لازم است 

تا غرق در حماقت خویش باشد ودر آن بماند

شعر6

دست یازیده ، چهره آلوده ، درگذز از خم آن دوران

به همه خندیده ، دلی از شور وشرر هر دم پر

می کشد از عمق وجودش اهی  منتظر اتمام آن فاصله است کودکی

پدری ، مادری بی تاب است، کودکش نالان است

نا گه دیدگان ، دید همان چهره ی اشنا را

آن در گذر دوران موی چو دندان کرده سپید

قدمی برداشت به سویش لرزان ، که نشاید یکدم

گرد تمام امیدش نا امید

صدا آمد که بیا ، بیا در آغوشم ، شیشه ی دل لرزان گشت

بغض از عمق وجودش ترکید ، آهی از نای برون راند

پایان یافت آنهمه فاصله ها او نزدیک است

در کنارش ، پشت سرش باز چون کوه ایستاده

گرچه آن کوه قدیمیست اما هنوز هم استوار است

قصه ها خواهد گفت برایش از فاصله ها

دست در دست می گذرند لبخندی ز رضایت برلب

دور شدند از نظرم پیوستند به آن فاصله باهم

اما چه کنم غم این فاصله در دلم می آزارد

نکند از پس فردایی آید در برش آن دوری

یا شاید به خوشی در جوار همدیر سالیان را

به خوشی گذرانند و من شاد زییم این چند روز عمر را

 

 

 

 

 

 

 

آن لحظه که چشمش را بست دید حبابی مجهول

آمد در خیالش خاطراتی از سالها قبل که همچون امروز

آن حباب افکارش را احاطه می کند ، می بلعد و او هیچ

توانی از برای راندنش به کناری دور ندارد

شعر 6

درگذر زمان ، پیچ های امن

در قطاری به سوی مقصد نشسته ام

صدایی درضمیر ناخودآگاهم پیچید

در کدامین صفحه ی روزگار درگیرم

نم ، بوی دود در جنگلی سرسبز

چه کنم در این قیل وقال؟

خش خش برگ های پاییزی و دیگر هیچ

درختی خزه براندام پوشیده

عنکبوتی در شکافش لانه کرده به طمع طعمه ای 

منتظر در سکوتی وهم ، خوف به سراغم آمد

ناگاه صدایی  نه غرشی بود مهیب

گویی خداوند از آسمان بانگ برآورد

که ای بنده در کجای خلقتم شک داری

آن دم وبازدمت را حس کن 

من از آن نیز به تو نزدیکترم

بالاتر از این نعمت می خواهی ای خشت گلی

غرش از صاعقه بود بانگ ان بود به سرم

غرشی دیگر کرد ، به گمان آسمان 

گریه سر خواهد داد

عاشق آن لحظه ام که قطرات باران

صورتم را کند خیس از حس خیال

دستانم باز بالا بالاتر

که ببار باران برمن ببار

این دل غمزده را سخت بشوی

پاک کن چین و چروک از چهره ی من

لاجرم باریدن گرفت همه را شست حتی

سیاهی های ما هها قبل

مانده بر روی  سپیداری پیر

که از دست بشر پابرجاست

دل من نیز سبک شد از پس آن باران

گویی تازه متولد شده ام

آری تازه متولد شده ام 

شعر5

در این وادی چه می خواهی؟

به دنبال که یا چه هستی ؟

اگر هستی چرا مستی؟

نکن لج با سرمستی؟

دلا هست در سینه ام  غباری

نوای ناله ای از شاخساری

که آخر تو را با ما چکار؟

کنی من را اینگونه غرق در افکار

شعر 4

درقطار خاطره ها مانده ام من تنها

رودها ، سبزه و گل در کنارم اما

ندارد در نگاهم ثمری پیدا

عاقبت خواهد گذشت ،اما به کجا

نی ناله ای در گوشم افکند

که چندی پیش خاطرش ،دربند

رفتم در روزگاری پر از لبخند

به خود امدم ،دیدم این گزند

چه شد بر ما آخر کار

چه آمد برسر این روزگار

گرش کردند پر از انگار

عاقبت خواهم رفت با آن نگار

 

شعر3

من همانم که پس پنجره فریاد کنان
در هوای دل خود بانگ زدم
که چرا در گذر این دوره زمان
می روم تا که رسم بر مقصد
مقصدی پوچ در این وادی غم
در کنارم پر قوییست که زیباست
که فقط پر نیست ، پر پرواز من است
ناگهان باد وزیدن بگرفت
پر از آن عالم رفت به طریقی که پی اش
دل من نیز برفت، اما در گذر فاصله ها
دست تقدیر به همان نقطه گذشت
و در نقطه ی نورانی ،گذر فاصله، به مدار صفر رسید
ولی اکنون در این لحظه ی جاری ،دل او می خواهد
که تهی از گذر آنهمه تنهایی تا به وی گوید
ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻏﺮﻕ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺑﺎﺷﻢ

ﻋﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﻫﺎ ... ﺗﻬﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺝ ﻭ ﺳﺮﺍﺏ

ﺩﻭﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺭﻓـﻘﺎ… ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﻫﺮﭼﻪ ﻓــﺮﺍﻕ !!

ﻣﻦ ﻧﻪ ﻋــﺎﺷــﻖ ﻫﺴﺘﻢ ؛

ﻭ ﻧﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑـﻠـﻐـﺰﺩ ﺑﺮ ﻣﻦ

ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺗـﻨـﮓ ﺧـــــﻮﺩﻡ ﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﺑﺲ !!


عاقبت چاره ی کار ،به کجا خواهد بود؟
در پی هر تقدیر از که خواهد بگریخت؟!