درگذر زمان ، پیچ های امن

در قطاری به سوی مقصد نشسته ام

صدایی درضمیر ناخودآگاهم پیچید

در کدامین صفحه ی روزگار درگیرم

نم ، بوی دود در جنگلی سرسبز

چه کنم در این قیل وقال؟

خش خش برگ های پاییزی و دیگر هیچ

درختی خزه براندام پوشیده

عنکبوتی در شکافش لانه کرده به طمع طعمه ای 

منتظر در سکوتی وهم ، خوف به سراغم آمد

ناگاه صدایی  نه غرشی بود مهیب

گویی خداوند از آسمان بانگ برآورد

که ای بنده در کجای خلقتم شک داری

آن دم وبازدمت را حس کن 

من از آن نیز به تو نزدیکترم

بالاتر از این نعمت می خواهی ای خشت گلی

غرش از صاعقه بود بانگ ان بود به سرم

غرشی دیگر کرد ، به گمان آسمان 

گریه سر خواهد داد

عاشق آن لحظه ام که قطرات باران

صورتم را کند خیس از حس خیال

دستانم باز بالا بالاتر

که ببار باران برمن ببار

این دل غمزده را سخت بشوی

پاک کن چین و چروک از چهره ی من

لاجرم باریدن گرفت همه را شست حتی

سیاهی های ما هها قبل

مانده بر روی  سپیداری پیر

که از دست بشر پابرجاست

دل من نیز سبک شد از پس آن باران

گویی تازه متولد شده ام

آری تازه متولد شده ام