کلام جان

گاهی برای عدم پاسخ به گفته ی دیگران ، سکوت عجیبی لازم است 

تا غرق در حماقت خویش باشد ودر آن بماند

شعر6

دست یازیده ، چهره آلوده ، درگذز از خم آن دوران

به همه خندیده ، دلی از شور وشرر هر دم پر

می کشد از عمق وجودش اهی  منتظر اتمام آن فاصله است کودکی

پدری ، مادری بی تاب است، کودکش نالان است

نا گه دیدگان ، دید همان چهره ی اشنا را

آن در گذر دوران موی چو دندان کرده سپید

قدمی برداشت به سویش لرزان ، که نشاید یکدم

گرد تمام امیدش نا امید

صدا آمد که بیا ، بیا در آغوشم ، شیشه ی دل لرزان گشت

بغض از عمق وجودش ترکید ، آهی از نای برون راند

پایان یافت آنهمه فاصله ها او نزدیک است

در کنارش ، پشت سرش باز چون کوه ایستاده

گرچه آن کوه قدیمیست اما هنوز هم استوار است

قصه ها خواهد گفت برایش از فاصله ها

دست در دست می گذرند لبخندی ز رضایت برلب

دور شدند از نظرم پیوستند به آن فاصله باهم

اما چه کنم غم این فاصله در دلم می آزارد

نکند از پس فردایی آید در برش آن دوری

یا شاید به خوشی در جوار همدیر سالیان را

به خوشی گذرانند و من شاد زییم این چند روز عمر را

 

 

 

 

 

 

 

آن لحظه که چشمش را بست دید حبابی مجهول

آمد در خیالش خاطراتی از سالها قبل که همچون امروز

آن حباب افکارش را احاطه می کند ، می بلعد و او هیچ

توانی از برای راندنش به کناری دور ندارد

شعر 6

درگذر زمان ، پیچ های امن

در قطاری به سوی مقصد نشسته ام

صدایی درضمیر ناخودآگاهم پیچید

در کدامین صفحه ی روزگار درگیرم

نم ، بوی دود در جنگلی سرسبز

چه کنم در این قیل وقال؟

خش خش برگ های پاییزی و دیگر هیچ

درختی خزه براندام پوشیده

عنکبوتی در شکافش لانه کرده به طمع طعمه ای 

منتظر در سکوتی وهم ، خوف به سراغم آمد

ناگاه صدایی  نه غرشی بود مهیب

گویی خداوند از آسمان بانگ برآورد

که ای بنده در کجای خلقتم شک داری

آن دم وبازدمت را حس کن 

من از آن نیز به تو نزدیکترم

بالاتر از این نعمت می خواهی ای خشت گلی

غرش از صاعقه بود بانگ ان بود به سرم

غرشی دیگر کرد ، به گمان آسمان 

گریه سر خواهد داد

عاشق آن لحظه ام که قطرات باران

صورتم را کند خیس از حس خیال

دستانم باز بالا بالاتر

که ببار باران برمن ببار

این دل غمزده را سخت بشوی

پاک کن چین و چروک از چهره ی من

لاجرم باریدن گرفت همه را شست حتی

سیاهی های ما هها قبل

مانده بر روی  سپیداری پیر

که از دست بشر پابرجاست

دل من نیز سبک شد از پس آن باران

گویی تازه متولد شده ام

آری تازه متولد شده ام 

شعر5

در این وادی چه می خواهی؟

به دنبال که یا چه هستی ؟

اگر هستی چرا مستی؟

نکن لج با سرمستی؟

دلا هست در سینه ام  غباری

نوای ناله ای از شاخساری

که آخر تو را با ما چکار؟

کنی من را اینگونه غرق در افکار