خواستم بنویسم از روزگاری عجیب

که همه چیز در ان هست غریب

مردمانی همه در کار خود آشفته شده

دل و دلبر از برای همه کس وارونه شده 

روزگاری که در آن نودو چهار گذشته است از آن

یک صدو سی قرن همین گونه گذشته است از ان

سرزمینی که نامش نهادند وطن

بیشتر اما به مثابه ناید چون تن

هر شخص مشغول به کاریست درآن

سعی کسب روزی بکند به حلال درآن

نبشتم در اینجا، اگر آید تو بدت ، پند بگیر

پی هرعمل بیهوده نباش ، اندرز بگیر

گر کوش کنی یا نکنی حاصل از آن توست

چه شود حاصل آن نیک وبدت

 

 

 

زمانه

آتشی می افکنم بر تو ای دل

تاکه بار دیگر گم ره نشوی

نیش تر خواهم زدت ای دل

تا هوایی جز هوای عقل نکنی

 

تو گمان کردی که ما اینگونه بودیم از اول

نه چنین نیست راهها و زمان برما گذر کرد از اول

دست ما جز دست یاری در برش نبود ونیست

گر بار دیگر بلند آیی ای دست تو را خواهم شکست

 

جمله دوستان یک به یک برپشت ماخنجر زدند

اینهمه غوغا از پی خنجر نمی باشد از برای سادگیست

عقل گفتش : مرو سویش ای دل بمان اینجا

گویی او می دانست چه خواهد آمد برسرما

 

آتش دل برزبانم جاری است ای کهنه یار

نی توانم آتش از دل برکنم ای یار غار

برتو می گویم: به چه جرمی چنین با ما میکنی

این چه رسم جفا ست با ما میکنی

 

گویمت در روزگاران از یکی گر گذشتی

عاقبت جور یا ناجور از تو خواهند گذشت

بشنو این جمله زمن از آن تو یادگاری

رو سیه بنده کند به درگه حق شکوه و زاری

 

گر روی و بگذاری در دخمه آن شور وحال

چون گرفتار آیی بر تو خواهد آمد آن ملال

چون ملال آمدتورا غم مخور، خود کرده راتدبیر نیست

یاد حق کن تا که شاید چاره ای باشد برایت بیست

 

اخراج

همه کس  را راندم از پی چه ؟

مهم است ، آدمی جای ندارد این جا

می خوانم تا بدانم ،از پی چه؟

به کدامین مسیر خواهم شد،به که چه؟

 

گویمش ، خود می داند او

رخنه کردی در من ، آهسته

عاقبت باز خواهد آمد او

باکدامین برهان به چه علت او؟

 

آنقدر خسته شدم در دنیا

نا ندارم که بمانم اینجا

ای خدا ، چه کنم  من تنها؟

از برای چه ، بمانم اینجا

 

دل ودلبر همه بر سوی تواند

عاشق و شیدای گل باغ تواند

تاچه اندازه توان کرد شمار

لطف و رحمت همه از جانب یار

 

گوش کنید زمزمه ای با سوز وگداز

آتشی در دل وبا راز ونیاز

می زند بانگ که ای رب جلیل

از چه باید باشد اینهمه قیل

 

همه در دایره صحبت من

گوش ها شان همه کر از سخن

در دیاری که بدین مردم کر

هیچ ره نیست و نیست هیچ مفر

 

می روم شاید که با نبودنم

خرمنی در دل به آتش افکنم

تا ببینم در وای خرمن افروخته

دلبر ما ، دل به دلدار دگر بفروخته

 

رسم اینست در این ایام پست

این چنین افکار مردم در شکست

لیلی ولیلا ما آخر کجاست

یی دلیل وبی فغان این چه راست

 

گوش می کن به حرفم ،ای رفیق

که اندر آن پندی نهفتست ،ای رفیق

این همه گفتم تو بشنیدی چه سود

کر که باشی نشنوی آخر چه سود