آتشی می افکنم بر تو ای دل

تاکه بار دیگر گم ره نشوی

نیش تر خواهم زدت ای دل

تا هوایی جز هوای عقل نکنی

 

تو گمان کردی که ما اینگونه بودیم از اول

نه چنین نیست راهها و زمان برما گذر کرد از اول

دست ما جز دست یاری در برش نبود ونیست

گر بار دیگر بلند آیی ای دست تو را خواهم شکست

 

جمله دوستان یک به یک برپشت ماخنجر زدند

اینهمه غوغا از پی خنجر نمی باشد از برای سادگیست

عقل گفتش : مرو سویش ای دل بمان اینجا

گویی او می دانست چه خواهد آمد برسرما

 

آتش دل برزبانم جاری است ای کهنه یار

نی توانم آتش از دل برکنم ای یار غار

برتو می گویم: به چه جرمی چنین با ما میکنی

این چه رسم جفا ست با ما میکنی

 

گویمت در روزگاران از یکی گر گذشتی

عاقبت جور یا ناجور از تو خواهند گذشت

بشنو این جمله زمن از آن تو یادگاری

رو سیه بنده کند به درگه حق شکوه و زاری

 

گر روی و بگذاری در دخمه آن شور وحال

چون گرفتار آیی بر تو خواهد آمد آن ملال

چون ملال آمدتورا غم مخور، خود کرده راتدبیر نیست

یاد حق کن تا که شاید چاره ای باشد برایت بیست