تبليغاتX
janfaza

janfaza

وبلاگ فلسفي،عرفاني،ادبي

  

 

بررسي رواياتي درزمينۀ تصوف

 

با بررسي رواياتي كه از اهل بيت(ع) به دست ما رسيده است به اين نكته مهم راهنمايي مي شويم كه تصوف وصوفيه ازديدگاه ايشان به دودسته تقسيم مي شوند: 1.تصوف و صوفيه حقه 2.تصوف و صوفيه جهله. با بررسي تمامي اين روايات بوده است كه علما و فقهاي حقيقي و منصف و بزرگ عالم تشيع كه به بررسي نظرات آنها خواهيم پرداخت هرگز همه صوفيه را نفي و طرد نمي كرده اند. بلكه همچون اهل بيت(ع) به تقسيم بندي ياد شده قايل و پايبند بوده اند. ما نخست به طرح نظرات ايشان كه برايندي از مجموع روايات است پرداخته و سپس رواياتي را كه در مدح و ذم تصوف و صوفيه رسيده نقل خواهيم كرد تا موضوع مطرح شده به اثبات برسد.

 

نظرات علما و فقهاي بزرگ عالم تشيع

 

ما در اين قسمت به بررسي نظرات علما و فقهايي خواهيم پرداخت كه جملگي از تاثيرگزارترين علما و فقهاي تاريخ تشيع بر روند شكل گيري فرهنگ شيعي و اكثرا" خود صوفي بوده اند و يا نظر كاملا" مثبتي نسبت به تصوف داشته اند. نظرات علما و فقهاي بزرگ عالم تشيع در اين زمينه به چند طريق قابل طرح است: 1. با صراحت نظر داده اند 2.از بزرگان صوفيه ستايش نموده و از آنها به عظمت ياد كرده اند كه اين ستايش با توجه به انكه ايشان در مكتب تصوف پرورش يافته و به آن عظمت دست يافته اند در حقيقت ستايش از مكتب تصوف است 3. علمايي كه به عنوان عارف مطرح شده و مورد پذيرش عمومي هستند خود را صوفي دانسته و به شاگردي در مكتب تصوف اعتراف كرده اند 4.از طرفي عرفان و تصوف وازطرف ديگرعارف و صوفي را به صورت واژه هايي مترادف و هم معني استعمال كرده اند كه با توجه به ممدوح بودن عرفان و عرفا در نظر عامه مردم و علما و فقهاي مخالف تصوف درحقيقت قصد فهماندن اين نكته را به ايشان داشته اند كه اگر عرفان ممدوح است تصوف هم همانگونه ممدوح است و اگرعرفا پذيرفتني و متشرع هستند صوفيه هم همانگونه اند.

 

مجلسي ها

 

 

محمد تقي مجلسي - مشهور به مجلسي اول – كه  شاگرد و مريد شيخ  بهايي بوده است و در صوفي بودنش هيچكس شكي  ندارد در اين زمينه مي گويد :

" پس معلوم شد اصل اين طريقه مستحسن است وافعال واعمال آن موافق قوانين شريعت است.اگر كسي ازبعضي صوفيان بدي بيند دليل بديهمه صوفيان نمي شود. چنانكه يكي از علما بد باشد جمله علما را انكار نتوان كرد. چه در ميان همه طوايف ناقص  و كاملان مي باشند. چنانكه حافظ عليه الرحمه مي فرمايد:

نقد صوفي نه همه صافي بي غش باشد

اي بسا خرقه كه مستوجب اتش باشد

بلكه ناقصان و بدان را باب روي نيكان عزت بايد داشت. گفته اند كه: صد خار را براي گلي آب مي دهند. مولوي مي فرمايد:

از هزاران تن يكي تن صوفيند

ديگران در سايه او مي زيند "

( رساله تشويق السالكين – محمد تقي مجلسي – صص23 و 24 )

 

وي در صفحات 10–12 -18 و 19 ازهمان رساله علماي بزرگ شيعه را صوفي معرفي نموده ومخالفين تصوف حقه را شياطين انس ناميده و تصوف را طريقه اهل بيت(ع) مي شناساند:

"و همچنين اكابرعلماي شيعه از متقدمين و متاخرين جمعي كه واقف بوده اند برطريقه اهل بيت و تتبع ايشان بيشتر بوده ازعلماي اين زمان همه اين مسلك را داشته اند و دراين فن تصنيفات نموده اند."

سپس  از علمايي كه داخل  در مسلك تصوف بوده اند و از تعليفات و بياناتشان ياد نموده و از : خواجه نصيرالدين طوسي-  ورام كندي- سيد رضي -علي بن طاووس- سيد حيدر املي- لحساوي- شيخ بهايي كه سند حديث همه علماي عصر به او مي رسد و همه به فتواي او عمل مي كنند- اميرنورالله  كه از علماي شيعه است و در اثبات مذهب  تشيع تاليفات او مشهور است - و علامه حلي به عنوان نمونه اي  از عالمان صوفي مسلك عالم تشيع نام مي برد و از قول سيد حيدر املي مي نويسد: "شيعه اي كه صوفي نباشد شيعه نيست و صوفي اي كه شيعه نباشد صوفي نيست."

و بالاخره مي گويد:

"پس غرض از اين همه تطويل آن است كه معلوم شود اكابر علماي شيعه در هر عصري معتقد اين طايفه بوده اند. با وجود كمال و تبحري كه در علم اصول و فروع اسلام  داشته اند و با كمال تقدس  ذات.پس اگر جمعي از نادانان كه  در ميان عوام خود را  به  طالب علم شهرت داده اند مذمت اين طريقه مي نمايند معلوم است كه از كمال ناداني يا محض حسد و اغراض فاسده نفساني خواهد بود و عاقل بايد كه فريب اين شياطين انس را نخورد و از اين سعادت عظمي كه مقصد اقصي  و طريقه انبيا  و ائمه هدي و شيوه اوليا  و مردان راه خداست محروم نماند. هر چند اين كاري است بس  دشوار و شربتي  است بر اكثر طبايع ناگوار و جهاد اكبر و ميدان ترك سر است و موقوف بر همتي عالي است وتاييدي ازلي.

كار هر كس نيست رفتن همچو عيسي بر فلك

كارهاي اينچنين همت بلندان مي كنند

اما اگر همت نداشته باشي كه به مقام كاملان برسي (پس حداقل) در ميان اين قوم درآ و تقليد ايشان را نموده تشبه به ايشان نما كه در حديث وارد است كه: ( من تشبه بقوم فهو منهم)  يعني هر كه مشابهت  به قومي داشته باشد  پس او از ايشان است. و اگر داخل ايشان نتواني بود (حداقل) محب ايشان باش كه در حديث وارد است  كه: (المرء يحشر مع من احبه) يعني هر كس محشور خواهد شد با آن كس كه دوستش مي دارد."

مرحوم محمد باقر مجلسي- فرزند محمد تقي مجلسي و صاحب كتاب عظيم بحارالانوار- نيزكه بي گمان از بزرگترين محدثان و كارشناسان فقه و حديث در عالم اسلام و تشيع مي باشد با در نظر گرفتن مجموع رواياتي كه در زمينه تصوف و صوفيه به دست ما رسيده است مطالبي را در باب انواع تصوف و صوفيه بيان نموده است كه پس از نقل، به بررسي آنها و نتيجه گيري مي پردازيم:

"و اما مسئله سيم كه از حقيقت و بطلان طريقه صوفيه سوال كرده بودند بايد دانست كه راه دين يكي است و حق تعالي يك پيغمبر فرستاده ويك شريعت قرار داده و ليكن مردم در مراتب عمل و تقوي مختلف مي باشند و جمعي از مسلمانان كه عمل را به ظواهر شرع شريف نبوي صلي الله عليه واله كنند وبه سنن ومستحبات عمل نمايند و ترك مكروهات ومشتهيات كنند و متوجه امور دنيا نگردند و پيوسته اوقات خود را صرف عبادات وطاعات كنند و ازاكثرخلق كه معاشرت(با) ايشان موجب تضييع عمر است كناره جويند ايشان را مومن زاهد متقي مي گويند و مسمي به صوفيه ساخته اند.زيرا كه در پوشش خود از نهايت فاقه به پشم قناعت كنند كه خشن ترين و ارزان ترين جامه ها است.اين جماعت زبده مردم اند و ليكن چون در هر سلسله جمعي داخل مي شوند كه انها را ضايع مي كنند و در هر فرقه از(فرقه هاي) شيعه و سني و زيدي و صاحبان مذاهب باطله  (موجود) مي باشند و همچنين در ميان سلسله صوفيه (نيز) شيعه  و سني و ملحد(موجود) مي باشند  وچنانكه سلسله(علماي) شيعه در ميان علماي (اسلام) از سلسله هاي ديگر ممتاز بوده و چنانچه در عصرهاي ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين صوفيه اهل سنت معارض ائمه عليهم السلام مي بودند كه احاديث بسيار در مذمت انها وارد شده درزمان غيبت امام عليه السلام نيز صوفيه اهل سنت معارض ومعاند مي بوده و هستند(و) صوفيه اهل حق هم كه شيعه (مي)باشند(نيز) مي بوده و هستند و بر اين معني شواهد بسيار است."

ايشان سپس در جاي ديگر از نامه خود ادامه مي دهند:

"و بسياري از علماي دين نيز طريقه مرضيه صوفيه حق را داشتند و اطوار و اخلاق ايشان مباين طايفه صوفيه اهل سنت بوده مانند شيخ بهاء الدين محمد عاملي(مشهور به شيخ بهايي) رضوان الله عليه كه كتب او مشحون است به تحقيقات صوفيه و والد مرحوم فقير رضوان الله عليه  از جناب  شيخ مزبور تعليم ذكر و فكر گرفته بودند و هر ساله يك اربعين (و) دو اربعين و بيشتر به عمل مي اورد و جمع كثير از تابعان شريعت مقدسه را موافق قانون شرع به رياضت وا مي داشت و فقيرنيز مكرر اربعين ها به سرآوردم  و در احاديث معتبره  وارد شده است كه هر كه چهل صباح اعمال خود را براي  خدا خالص گرداند ، حق  تعالي چشمه هاي حكمت (را) از دل او به زبان او جاري گرداند. پس علاوه بر اينهايي كه مذكور شد شواهد و دلايل ديگر هم هست كه ذكر انها موجب تطويل كلام است. بايد كه بر شما ظاهر باشد كه اين سلسله عليه را كه مروجان دين مبين  و هاديان مسالك يقين اند با ساير سلسله هاي صوفيه  كه سالكان مسالك اهل ضلال اند ربطي نيست. و بايد دانست آنهايي كه تصوف را عموما" نفي مي كنند از بي بصيرتي خودشان است. فرق نكرده اند ميان صوفيه شيعه و صوفيه اهل سنت (و) چون اطوار و عقايد ناشايسته از آنها ديده وشنيده اند گمان مي كنند كه همه صوفيه چنين اند وغافل شده اند از آنكه طريقه شيعيان خاص اهل بيت عليهم السلام هميشه رياضت ومجاهدت و ذكر خدا و ترك دنيا و انزوا از اشرار خلق بوده و طريقه صوفيه حقه طريقه ايشان است."

(رساله تشويق السالكين- صص29 و30 و35)

و اما نتايجي كه از نظرات مرحوم مجلسي دوم به دست مي آيد:

1.تصوف دو نوع است:الف- تصوف حقه كه مشي شيعي دارد و رواياتي از ائمه اطهار(ع) در تاييد اين دسته از صوفيه به ما رسيده است ب-تصوف جهله و باطل كه مشيي ضد ائمه اطهار(ع) داشته و دارد و رواياتي كه در ذم و طرد صوفيه به ما رسيده ناظر بر اينان و متوجه به ايشان است.

2.صوفيه شيعي بر صراط مستقيم مكتب اهل بيت گام بر مي دارند و عاملان به شريعت مصطفوي هستند. از محرمات و مكروهات پرهيز و به واجبات و مستحبات عمل مي نمايند.

3.صوفيه حقه شيعي همان مومنان و زاهدان و متقيان ونيز زبده مردم هستند.

4.همانطور كه عالمان شيعي متمايز از عالمان اهل سنت اند و درعين حال همگي عالمان مسلمان محسوب مي شوند به همان نسبت هم صوفيه شيعي متمايزازصوفيه غير شيعي اند گر چه به هر دو دسته صوفي گفته مي شود.

5.بسياري از علماي شيعي و از جمله مرحومان: شيخ بهايي و مجلسي هاي اول و دوم صوفي بوده اند.

6.مجلسي اول مريد شيخ بهايي بوده و از وي تلقين ذكر و فكر پذيرفته بوده است.در زمينه ذكربايد عرض كنم  همانگونه كه از مجموع آيات و روايات بر مي آيد ذكر مرد نظر قرآن و ائمه اطهار(ع) ذكر قلبي بوده و ذكر لساني بدون آن محلي  از اعراب ندارد. يكي از مصاديق  ذكر لساني نماز مي باشد كه  اگر با ذكر قلبي همراه و توام نشود هرگز منشا تاثير معنوي پيش برنده  و مصداق فرمايش نبوي " نماز معراج و محل عروج معنوي مومن است " نخواهد بود. مرحوم امام خميني اشارات و تصريحاتي در اين زمينه دارد كه در مباحث اينده  به آنها خواهيم پرداخت. در زمينه  فكر هم بايد به اختصار عرض كنم  كه اين فكر به معناي انديشه و انديشيدن نبوده و بلكه خود نوعي ذكر بوده و البته  در زمينه ايجاد انقلاب دروني و تحولات معنوي باطني و قلبي نقشي به مراتب مهم تر از ذكررا ايفا مي نمايد.

7.خود مرحوم مجلسي پدرهم تحت تربيت فقري شيخ بهايي به مقام شيخي نايل گشته " و جمع كثيري از تابعان شريعت مقدسه راموافق قانون شرع  به رياضت      وامي داشت." كه اين بيان مرحوم مجلسي دوم نقشه هاي شوم مخالفان سرسخت تصوف را كه در پي اثبات تقابل ذاتي شريعت و طريقت هستند نقش بر آب مي كند.

8.مرحوم مجلسي دوم كه برخي با ديدن عباراتي در ذم صوفيه در كتابهاي وي و در يك حركت ناشيانه و سطحي گرايانه او را از زمره مخالفان تصوف وصوفيه قلمداد مي نمايند در اين نوشتار به شدت هر چه تمام تر از تصوف و صوفيه حقه دفاع مي كند و علاوه بر ان با اطلاق واژه "فقير"  بر خود كه  واژه اي قرآني ومعادل واژه پارسي "درويش" است  و با تاكيد بر آنكه  به شيوه صوفيه مكرر در مكرر اربعين مي گرفته  و چله مي نشسته است بر صوفي و درويش بودن خويش صحه          مي گذارد.زيرا همانگونه كه اهل دل و اهل فن مي دانند صوفيه بر اساس  سنت ديرين جاري در ميان خود كسي را كه مشرف به  فقر محمدي مي شود فقيرمي نامند و   مي خوانند.

9. مرحوم مجلسي دوم صوفيه حقه شيعي را بر خلاف صوفيه جهله " مروجان دين مبين و هاديان مسالك يقين" معرفي مي نمايد.

10. ايشان كساني را كه بطور مطلق، تصوف و صوفيه را نفي مي كنند و تفاوتي ميان نوع حقه و جهله ان قايل نمي شوند بي بصيرت مي دانند و مي شناسانند.

11.ايشان " صوفيه حقه" را  " شيعيان خاص اهل بيت عليهم السلام " مي دانند و مي شناسانند. امام خميني (ره ) هم در كتاب مصباح الهدايه  دقيقا" همين نظر را در باره صوفيه حقه ارايه مي دهد  و مشايخ سلسله شوشتريه ( سلسله صوفيانه اي كه  از مرحوم سيد علي شوشتري  جاري شده است به دليل انكه تا به حال بدون نام مانده بود اين بنده حقير به شيوه صوفيه نام فوق را بر ان نهادم.در باره اين سلسله در نوشتاري مستقل به تفصيل خواهم نوشت.) نيز از جمله مرحومان آيت الله سيد علي آقا قاضي و سيد هاشم حداد و آيت الله علامه طهراني و ...چنين راي و نظري دارند كه به انها خواهيم پرداخت.

 

امام خميني(ره)

 

مرحوم امام خميني نيز درآثار خويش علاوه بر آنكه زبان خود در تاليف اثارعرفاني را زبان متصوفه  معرفي مي كند با تقسيم صوفيه به  دو دسته حقه و جهله  اكثريت ايشان را از نوع اول و اقليتي از آنها را از نوع دوم دانسته و آن اكثريت را هم راي وهم داستان با مجلسي دوم ازشيعيان خالص و خاص اهل بيت(ع)مي شناساند:

" و چون موت و فناي مطلق دست داد حق عابد است و عبد را حكمي نيست. نه آنكه عبادت نكند بلكه عبادت كند وكان الله سمعه و بصره ولسانه- و انچه بعض از جهله ازمتصوفه گمان كرده اند ازقصور است- و چون عبد به خود امده..."

(سر الصلوه- امام خميني- ص83)

" وبه همين قياس كساني كه دررشته  تهذيب باطن و تصفيه و تجليه اخلاق هستند گاه شود كه  شيطان بعضي از آنها را دردام كشد و مناسك وعبادات قالبيه وهمين طور علوم رسميه و معارف الهيه را در نظر آنها ناچيز قلم دهد."

( شرح حديث جنود عقل و جهل – امام خميني – ص70)

" حضرت امام(ره) در تعليقه بر شرح فصوص چنين مي فرمايند: طريقت و حقيقت جز از راه شريعت حاصل نخواهند شد.زيرا ظاهر راه باطن است... كسي كه  چنين مي بيند كه باانجام تكليف هاي الهي باطن براي اوحاصل نشد بداند كه ظاهررا درست انجام نداد وكسي كه بخواهد به باطن برسد بدون راه ظاهر-مانند برخي از صوفيان عوام – او هيچ دليلي از طرف خداوند ندارد."

( سرالصلوه – امام خميني – مقدمه اقاي عبدالله جوادي املي – ص بيست و دو)

" پس از بيانات سابقه معلوم شد كه آنچه پيش بعض اهل تصوف معروف است كه نمازوسيله معراج وصول سالك است وپس ازوصول، سالك مستغني ازرسوم گردد امر باطل بي اصلي و خيال خام بي مغزي است كه با مسلك اهل الله و اصحاب قلوب مخالف است..."

( سرالصلوه – امام خميني – ص13)

همانطور كه ملاحظه  فرموديد امام خميني(ره)  بعضي ازصوفيه را كه از جهله هسستند مطرود مي دانند واين خود ثابت مي نمايد كه اكثريت صوفيه مورد تاييد و قبول ايشان مي باشند.  ايشان در جايي  ديگراكثريت صوفيه را از شيعيان خالص اهل بيت معرفي مي كند:

"(اين فصل)در زمينه  مباحثي مي باشد كه  بعضي از اسرارخلافت محمدي وولايت علوي درحضرت علميه ومطالب اندك و قابل فهمي ازمقام نبوت را به روش رمز و اشاره كه زبان اولياي معرفت – شيعيان خالص اهل بيت عصمت و طهارت كه درود و سلام خدا بر آنان باد – است آشكار مي كند."

( مصباح الهدايه – امام خميني – ص13: ترجمه از بنده است)

با مراجعه  به ديگر آثار ايشان از جمله  تفسير سوره حمد – صص 93 و  94 مشخص مي شود منظور ايشان از" اولياي معرفت "  و تركيبات مشابه صوفيه وبزرگان ايشانند.اين بنده حقيردرنوشتاري  مفصل جايگاه تصوف و صوفيه را در نظر ايشان بررسي نموده و ثابت كرده ام كه ايشان خود را از صوفيه حقه مي دانند كه  بزودي آن را در وبلاگ خود قرار مي دهم.

 

آيت الله علامه ابوالحسن شعراني

 

ايشان كه از علماي طراز اول و بزرگ  تاريخ تشيع و البته معاصر ما  بودند و شاگردان بزرگي  مانند استاد حسن زاده  آملي را  تربيت نمودند به تقسيم بندي صوفيه به دو دسته ياد شده  پايبند بوده و با بزرگان صوفيه معاصر رفت وامد داشته اند:

" همچنين علي رغم كساني كه به خيال خودعرفان را از تصوف  تفكيك و اولي را مي ستايند و دومي را مذمت مي كنند استاد شعرائي ( اين واژه قرائت ديگري از واژه شعراني است كه آقاي اكبر ثبوت از شاگردان ويژه ايشان به استفاده از آن پايبندند) هيچ  پروايي از تاييد تصوف  وستايش كساني ازپيشوايان صوفيه -حتا صوفيه متاخر- نداشتند و از انان – چه در نوشته ها و چه دردرسهاي خود- با تكريم فراوان ياد مي كردند."

      ( نشريه عرفان ايران – شماره 27 و 28 – استاد شعرائي وعرفان و تصوف – اكبر ثبوت – ص 14)

"استاد با طعن وتعريض به صوفي كشي هاي دوره فتحعليشاه انگيزه آن تبهكاري ها را ترس حكومت ازاين مي دانستند كه تحت لواي تصوف قيام براي سرنگون ساختن  حكومت صورت گيرد. و دفاع از دين و مقابله  با  بدعت را صرفا"  پوششي مي شمردند  كه  زورمندان عصر انگيزه حقيقي خود را در زير آن پنهان ساخته بودند. در مقدمه نفائس الفنون با اشاره به حوادث عصر فتحعليشاه مي نويسند :

هر روز يكي از مشايخ متنفذ (صوفيه) ظاهرمي شد و مردم را شيفته  خود مي كرد و شاه  بيم داشت كه (وي)  به نيروي مريدان –  مانند صفويه  – بر مملكت مستولي گردد. خصوصا" كه نام شاه بر خويش مي نهادند – مانند معصوم عليشاه و نورعليشاه -. (دو تن از مشايخ سلسله نعمت اللهي : توضيح از ماست.)

فتحعليشاه بيشتر ازهمين مي ترسيد و نقد علما را برفاسقان صوفي نما وسيله برانداختن اساس تصوف ساخت.  وعامه ساده لوح را به عداوت سالكان راه حق برانگيخت. وآنان را دشمن دين و خدا ومخالف مذهب جعفري شمرد. با آنكه اساس معرفت حق و دقايق توحيد و طرق تكميل نفس به بيان محكم و شيرين آنان استوار گشت واصول مذهب جعفري به قوت شمشير انان مستقر شد.او چند تن دوره گرد فاجر وعامي جلف و نا سترده سبلت ژوليده موي و گداي هرزه دراي را دستاويز كرده چنان مي نمود كه  عرفاي شامخين از اين گروهند. حق اين بود كه ( فتحعليشاه) رياضت مشروع  و معرفت كامل خداوند و تهذيب نفوس را  كه  تصوف حقيقي است ترويج مي كرد و بدعت ها را برمي انداخت. نيك را نيك مي گفت و بد را بد. نه آنكه تصوف را مطلقا" بد گويد. اما او غرض ديگرداشت...

نيز اين طنز دلپذير را حكايت مي كردند كه  در دوره فتحعليشاه  يكي از پيروان نورعليشاه را دستگير كرده  و به حضور شاه آوردند. شاه گفت: بايد نورعليشاه را لعنت كني . او پاسخ داد : نور نام خداست (الله نورالسموات والارض) و نمي توانم لعنتش كنم. علي هم نام خدا و نام مولي است والعياذ بالله نمي توانم لعنتش كنم .مي ماند شاه. اگر امر بفرماييد لعنتش كنم."

( همان منبع – صص 17 و 18 : با تلخيص)

" استاد معتقد بودند نكوهش هايي كه  در بعضي از روايات از صوفيان مي بينيم  از قبيل نكوهش هايي است  كه – دراحاديث معتبر– ازعلما و متكلمان شده وهمان سان كه نكوهش هاي وارده دراحاديث درحقيقت متوجه علماي سو و اهل مجادله است نه همه علما غرض ازآنچه در مذمت صوفيان وارد شده نيزصوفيان دنياپرست است نه همه صوفيان. و بستگان بدين قوم شريف(صوفيان) مانند سايرطبقات اكثرا" صالح وگروهي منحرف بودند."

( همان منبع – ص17 )

 " استاد شعرايي  با مشايخ  صوفيه معاصرروابط نيكويي داشتند .از برخورد مرحوم حاج شيخ عبدالله حايري صوفي( ازمشايخ معاصر در سلسله نعمت اللهي گنابادي : توضيح از بنده است.) با رضاخان وعزت نفس  و مناعت طبعي  كه در برابر او از خود نشان داد با تحسين ياد مي كردند ومي گفتند كه وقتي بيمارشده بود طبيب از او پرسيد : شما قند داريد؟ و او پاسخ داد : بلي دو سه كيلو قند در خانه داريم. طبيب به تصور آنكه او سوال را متوجه  نشده گفته بود با قندي كه درخانه داريد كاري ندارم خودتان چه؟ اودر پاسخ اين بيت را خوانده بود:

كان قندم   نيستان شكرم                هم ز من مي رويد و من مي خورم

مرحوم حاج سلطانحسين تابنده گنابادي(ملقب به)رضاعليشاه قطب طريقت نعمت اللهي را نيزكرارا"درمنزل استاد شعرايي ديده  بودم و استاد در گفته ها و نوشته هايشان  از دانش و معنويت  و اثار وي  با احترام  ياد مي كردند.( از جمله در : نثر طوبي – ص 184 : توضيح از بنده است.) ومي گفتند اقاي تابنده علاوه بر شو وني كه در عالم  طريقت دارند درعلوم شرعي هم مجتهدند و مراجع بزرگ عصر مثل مرحوم ايت الله كاشف  الغطا اجتهاد  ايشان را تصديق و تاييد كرده اند. همچنين علم و فضل  و تتبعات مرحوم سيد عبدالحجه بلاغي ( حجت عليشاه) از مشايخ متاخر صوفيان نعمت اللهي رامي ستودند ومي فرمودند كه اجتهاد ايشان به تاييد كثيري ازفقهاي بزرگ از جمله مرحوم كاشف الغطا رسيده است واگر وارد وادي عرفان نمي شدند  و برچسب صوفي به  ايشان نمي خورد مي توانستند از امتيازات شغلي روحانيت به نحو اتم استفاده كنند. ولي ايشان همه اين امتيازات را فداي گرايش هاي عرفاني خود كردند."

( همان منبع – صص 18 و 19 )

آيت الله سيد علي آقاي قاضي

 دكترحسين غفاري درمقدمه اي كه بركتاب ايت الحق – زندگينامه مرحوم قاضي– نگاشته است مطلبي را به نقل ازمرحوم علامه طهراني درباره مرحوم قاضي مطرح مي نمايد :

" روزي درمجلسي عظيم كه بسياري ازمراجع و علماي فقه وحديث از جمله مرحوم ايت الله اقا سيد ابوالحسن اصفهاني و آقا ضيائ الدين عراقي وغيرها بودندو كلام در ميانشان رد و بدل بود مرحوم قاضي با صداي بلند بطوري كه همه بشنوند فرمود:

نعم الرجل ان يكون فقيها" صوفيا": چه نيكمردي است كسي كه هم فقيه وهم صوفي است.( ترجمه از بنده است.) واين( كلام) مانند ضرب المثل ازكلمات مرحوم قاضي به جاي ماند.

ايت الحق – سيد محمد حسن قاضي – ص120 )

مرحوم قاضي كه ازمشايخ سلسله صوفيه شوشتريه و تربيت كننده كثيري از حوزويان ازجمله مرحومان: علامه طباطبايي و برادر ايشان الهي طباطبايي بوده اند بي هيچ پروايي وبه آشكارا خود را صوفي و بدينگونه  مكتب تربيتي خود را طريقت  تصوف معرفي مي نمايند. پرواضح است كه ايشان خود و مشايخ طريقتي خود و شاگردان  و مريدان خود را از صوفيه حقه  شيعي و نه از صوفيه جهله مي دانسته اند. پس ايشان هم با  توجه به انكه فقيه و بطور طبيعي كارشناس احاديث و روايات هم بوده اند همانند مرحومان: مجلسي هاي اول و دوم وامام خميني وعلامه شعراني و... با در نظر گرفتن تمام روايات مثبت و منفي منقول ازائمه اطهار (ع) صوفيه را به دو دسته ياد شده تقسيم و خود را از صوفيه حقه مي دانسته اند.

مرحوم قاضي  با صوفيان ديگر سلسله هاي صوفيه روابط نزديك  و رفت و آمد داشته است كه  براي اطلاع دقيق از آنها و مسايل ديگرمي توانيد به كتاب فوق مراجعه نماييد. ما در آينده ودر يك پژوهش جامع و فراگير تمامي نظرات مرحوم قاضي را در زمينه تصوف بررسي خواهيم كرد.

 

علامه طباطبايي

 

مرحوم علامه  طباطبايي  بيشترشهرت علمي و تفسيري دارند  و جنبه طريقتي و صوفيانه ايشان تقريبا" مغفول مانده است. ساده ترين راه اثبات  صوفي بودن ايشان اين است كه ايشان شاگرد اخلاقي ومريد طريقتي مرحوم آيت الله قاضي بوده اند ووقتي مرحوم قاضي به صراحت خود را صوفي وطريقت خودرا تصوف معرفي مي نمايند پرواضح است كه رهرواين طريقت و مريد آن شيخ نيز نمي تواند صوفي نباشد. اما درزمينه اثبات صوفي بودن مرحوم علامه مسايل و مطالب ديگري نيز موجود است كه به بعضي از آنها اشاره ومابقي را به فرصتي ديگر موكول مي نمايم. يكي مطلبي است  كه هم شاگرد علمي و مريد طريقتي ايشان يعني آيت الله علامه طهراني و هم دوست و عالم معاصر ايشان يعني مرحوم علامه شعراني از ايشان نقل كرده اند:

" حضرت استاد آيت الله علامه طباطبايي قدس الله نفسه مي فرمود: اين مشروطيت  و آزادي  و غرب گرايي و بي ديني ولااباليگري كه از جانب كفار براي ما سوغات آمده است اين ثمره را داشت كه ديگردرويش كشي منسوخ شد و گفتارعرفاني وتوحيدي آزادي نسبي يافته است.و گر نه  شما مي ديديد: امروز هم همان اتهامات و قتل و غارت ها و به دارآويختن ها براي سالكين راه خدا وجود داشت."

( روح مجرد – علامه طهراني – ص384 )

" از مرحوم علامه  طباطبايي هم  نقل مي كردند كه با اشاره  به ان صوفي كشي ها فرموده  بودند :استقرار مشروطه درايران با همه معايب فراواني كه داشت - ازجمله غرب گرايي و بي ديني و لااباليگري – اين پيامد بسيار مطلوب را هم داشت كه پس از ان درويش كشي منسوخ شد وآزادي نسبي براي  گفتگوهاي عرفاني به دست آمد. وگرنه هنوز قتل و غارت سالكان راه حق ادامه داشت."

   ( نشريه عرفان ايران – شماره 27 و 28 – استاد شعرايي وعرفان و تصوف – اكبر ثبوت – ص 18 )

نكات عميقي در عبارات مرحوم علامه طباطبايي موجود است كه با هم بررسي مي نماييم :

1.معلوم است علامه طباطبايي دلبستگي وعشق و ارادت وافري به تصوف ودرويشي وصوفيان ودرويشان داشته اند كه ازمنسوخ شدن قتل صوفيان ودرويشان با عنوان با مسماي " ثمره " ياد مي كنند.

2.جناب علامه " گفتار عرفاني و توحيدي " را منحصرا" در اختيار صوفيان و درويشان، و ايشان را ناشران اين مقاصد الهيه مي دانسته اند.

3.جناب علامه به صراحت عنوان مي دارند  كه صوفيان و درويشان  با چه جانفشاني هاومرارت ها و سختي ها يي بار امانت عرفان و تصوف را به دست ايشان و ما رسانده اند. سختي هايي از نوع قتل و غارت و به دار اويخته شدن.

4.ايشان صوفيان و درويشان را " سالكان راه حق و راه خدا " معرفي مي نمايند.

5.ايشان ظاهرا" قتل وغارت ها را مربوط به قرن هاي پيشين ودوره تاريخي آن را سپري شده تلقي مي كرده اند. اما اگر زنده مي ماندند و اين روزها واين تخريب هاي اخيرواين ترورشخصيت درويشي را هم مي ديدند حتما" در راي خويش تجديد نظر مي نمودند.

6.علامۀ طباطبايي از معاصرين ما بودند.وقتي كه ايشان خدا را شكر مي كنند كه ديگر،درويشان كشته نمي شوند و آنان را سالكين راه خدا معرفي مي كنند، اين به معناي آن است كه ايشان تصوف را تنها راه سلوك الي الله مي دانسته اند و تفاوتي ميان عرفان و تصوف،وعارف و صوفي قايل نبوده اند.و از همه مهمتراين به معناي آن است كه ايشان صوفيۀ معاصرراهم تاييد مي كرده اند و آنان را سالكان راه خدا ومروجان گفتارتوحيدي مي دانسته اند.

مطلب ديگر آنكه ايشان در بالاي نامه اي كه به علامه طهراني (ره) نوشته اند به جاي "بسم الله الرحمن الرحيم"  به شيوه صوفيه از واژه " هو " استفاده نموده اند. براي رويت اين مطلب و بررسي اصل نامه و محتويات ان مي توانيد به : آيت نور – يادبود علامه طهراني – ص 131 و 132 مراجعه نماييد.

مطلب  بعدي آنكه همانطور كه همگان مي دانند اعتقاد  به " وحدت وجود" از اعتقادات صوفيانه اي است كه مخالفان  بسيارجدي اي درميان كساني كه فقط اهل شريعت هستند وطريقت را نفي وانكارمي كنند دارد.وقتي علامه با وجود علم  به اين مخالفت هاي در حد تكفير مهر تاييد  ائمه اطهار ( ع ) را به پاي اين معرفت به شدت عميق و انحصاري صوفيه مي زند معلوم مي شود خود نيز از جمله آنان است. ايشان گفته اند:

" در نجف  اشرف بودم.  بعد از نماز صبح  كه  نشسته  بودم  در حال توجه  و خلسه، حضرت علي بن جعفر سلام الله عليهما به من نزديك شد. به  اندازه اي كه  نفس آن حضرت گويا به صورت من مي خورد و فرمود: قضيه توحيد در وجود از اصول مسلمه ما اهل بيت است."

 

( ادامه دارد )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 22:9  توسط عليرضا عرب  | 

ملكوتيان پشمينه پوش

يكي از مواردي كه مخالفان تصوف به عنوان بدعت صوفيه از آن ياد مي كنند،مسئلۀ پشمينه پوشي صوفيه درمقاطعي ازتاريخ است. گفته مي شود شايد واژۀ صوفي مشتق ازريشۀ صوف(پشم)بوده،وصوفيه به همين دليل به اين نام مشهورشده باشند.ما مي خواهيم با گلگشتي در روايات اهل بيت عصمت و طهارت(ع) اين مسئله را روشن كنيم، كه آيا صوفيه عمل بر اساس بدعت كرده اند، يا مخالفان تصوف بدون بررسي اصولي و منطقي و روشمند آيات و روايات و تاريخ اسلام،چنين آراي سستي را عليه تصوف صادر مي كنند؟ و اينكه آيا مي توان از پشمينه پوشي به عنوان يكي از حلقه هاي اتصال صوفيه به اهل بيت(ع) ياد كرد؟

پس از بررسي اين روايات معلوم خواهد شد مخالفان شبهه افكن تصوف اسير يكي از اين دو مورد هستند:

الف. يا واقعاً از نظرعلمي كم مايه اند و با معلومات اندك و با عدم بررسي همه جانبۀ احاديث و روايات و واقعيات وارد اين گود شده اند. ب. و يا از حقيقت آگاه بوده و از عدم آگاهي عامۀ مردم كه توان يا فرصت پژوهش را ندارند سوء بهره برداري مي كنند.

لازم به ذكر است كه در اين زمينه روايات زيادي در دست داريم كه به جهت رعايت اختصار تعدادي از آنها را با هم بررسي مي كنيم. سعي كرده ام رواياتي را در اينجا بياورم كه آقاي محمدي ري شهري به عنوان يك مجتهد و صاحب اجازۀ نقل روايت صحت اسناد آنها را بررسي و آنها را در كتاب "ميزان الحكمة" نقل كرده است. بنابراين صحت سنديت اين رواياتي را كه نقل خواهيم كرد سه قبضه كرده ايم: اول آنكه صاحب كتاب مرجع مثلاً مرحوم كليني اسناد آنها را بررسي و در كتاب "كافي" آنها را نقل كرده است. دوم آنكه آقاي محمدي ري شهري هم اسناد آنها را بررسي و مثلاً از كتاب "كافي" اخذ ودر كتاب خود:"ميزان الحكمة" نقل كرده است. و سوم آنكه اين بندۀ ناچيز هم درزمينۀ اسناد آنها تحقيق و پژوهش نموده ام. پس اين روايات كاملاً معتبر و از نظر صحت سنديت كاملاً بدون اشكال هستند.

در اين روايات، رسول اكرم(ص) و ائمۀ اطهار(ع) "پشمينه پوش"، وپشمينه پوشي "سنت" آنها معرفي شده است. در اين روايات از پشمينه پوشي اهل بيت(ع) گاه با واژۀ "صوف" و گاهي نيز با واژه هاي "غليظ"(پارچۀ زبر و آزاردهنده)،"خشن"(پارچۀ زبر و آزاردهنده)، "صفيق"(زبروضخيم) و"مسح"(پلاس،گوني:كه هر دو مويين و مثل پشم،زبروآزاردهنده اند) ياد شده است. يعني گاهي با واژه هاي "صوف" و "مسح" به نوع پارچه ها وگاهي در حوزۀ فلسفۀ پشمينه پوشي با واژه هاي "غليظ"،"خشن" و"صفيق" به صفت آن پارچه ها كه خراش دهندگي پوست و رياضت دهندگي تن و جان است اشاره شده است.

" پشمينه پوشي، سنت انبياي الهي"

در اين قسمت به بررسي رواياتي خواهيم پرداخت كه ثابت مي نمايد "پشمينه پوشي" سنت  انبياي الهي از جمله رسول اكرم(ص) بوده است. روايات اين قسمت به دو دسته تقسيم مي شوند: الف. توصيف پيامبران به پشمينه پوشي ب. تاكيد رسول اكرم(ص) به پوشيدن لباس پشمي.

الف. توصيف پيامبران به "پشمينه پوشي"

1.علي (ع) : « ولقد دخل موسي بن عمران و معه اخوه هارون علي فرعون وعليهما"مدارع الصوف" و بايديهما العصي فشرطا له – ان اسلم – بقاء ملكه و دوام عزه.

فقال: ألا تعجبون من هذين يشرطان لي دوام العز و بقاء الملك و هما بما ترون من حال الفقر و الذل. فهلا القي عليهما اساورة من ذهب؟

اعظاماً للذهب و جمعه واحتقاراً "  للصوف و لبسه"         (نهج البلاغة/خ192)

«موسي بن عمران وبرادرش هارون برفرعون وارد شدند درحالي كه"جامه هايي پشمين" بر تن وعصايي در دست داشتند. با وي شرط كردند – كه اگر تسليم شود – حكومتش باقي بماند،وعزتش تداوم يابد.

او (به اطرافيانش) گفت:آيا ازاين دونفر شگفت زده نمي شويد كه با اين حال فقروخواري اي كه از آنها مي بينيد براي من دوام عزت و بقاي حكومت را مشروط مي كنند؟ (اگر راست مي گويند) پس چرا دستبندهاي زرين بر دست ندارند؟

(فرعون اين را گفت) تا به طلا وزروجمع آوري آن اهميت داده و پشم و"پشمينه پوشي" را خواروپست شمرده باشد.»

چند نكته در اين فرمايش علوي برجسته مي نمايد:

الف. حضرت براي بيان پشمينه پوشي يكي از انبياي اولواالعزم الهي، وخليفه وجانشينش(گر چه اين جانشيني تحقق نيافت) از واژۀ "مدارع"، با ريشۀ لغوي "درع" استفاده كرده اند. "درع" هم به معناي "زيرپوش" استعمال شده است،وهم به معناي "زره ولباس رزم" كه قابل تأمل است. زيرا آنگونه كه از روايات استفاده مي شود،رسول اكرم(ص) وائمۀ اطهار(ع) – به جز مواردي – جامه هاي پشمين را در زير لباس هاي خويش بر تن مي كرده اند و قصدشان از اين كار رياضت كشيدن و "جهاد با نفس" بوده است. در حقيقت، جامه هاي پشمين "زره ها" و "لباس هاي رزم" ايشان درميدان جنگ با نفس بوده است. حال چرا هميشه ودرگستره اي به وسعت تاريخ،حكومت هاي وقت از"پشمينه پوشان"وحشت داشته اند ودرحالي كه به ظاهر، تمام قدرت در اختيار آنان بوده است،باز از روي ترس دست به تخريب و قتل وغارت وآزارواذيت "پشمينه پوشان"، اعم از انبيا وائمه اطهارصلوات الله عليهم اجمعين وصوفيه مي زده اند كه نمونه هاي آن بسيار،ودربرابرچشمان ما است،مسئله مهمي است كه جاي بررسي آن دراين مقال مختصر نيست.

ب. حضرت در عبارت آخر از فرمايش خويش خوار و پست شمردن " جامه پشمين " و "سنت پشمينه پوشي" را از اخلاق فراعنه معرفي مي نمايند.فرعون اعظم و دروني هر انساني نفس او است كه آن فراعنه نامي هم اسير همين فرعون بوده اند. پس از نظر حضرت علي(ع) ايراداتي كه به اين سنت الهي وارد مي شود،ايراداتي نفساني بوده ومنشأ عقلاني ندارند.در حقيقت فرمايش حضرت ناظر بر اين نكته عميق است كه پست شمارندگان پشمينه پوشي وشبهه افكنان كه خود تحمل رياضت هاي شاق از جمله پوشيدن لباس هاي زبروآزاردهنده را نداشته وندارند در يك فرافكني آشكار دست به توجيه اسارت خويش در دستان پرقدرت نفس اماره زده واز بنيان با "پشمينه پوشي" مخالفت نموده و آن را غيرشرعي معرفي مي كنند.

ج. حضرت با بيان عبارت:" اعظاماً للذهب وجمعه واحتقاراً للصوف ولبسه." سنت "پشمينه پوشي" را تأييد، وتأكيد مي فرمايند كه اين سنت در تقابل كامل با دنياگرايي وپول پرستي و راهي براي مبارزه با آن است،و اسيران دنيا اين سنت الهي را به باد تمسخر گرفته و "پشمينه پوشان" را خوار وحقير مي شمارند.

2.علي(ع):«و ان شئت قلت في عيسي بن مريم(ع) فلقد كان يتوسد الحجرو"يلبس الخشن"

                                                                   (نهج البلاغة/خ160) 

«و اگربخواهي عيسي بن مريم(ع) را برايت توصيف مي كنم كه سنگ را بالش و"لباس زبروآزاردهنده" به تن مي كرد.

نكتۀ عميق موجود در فرمايش علوي آن است كه ايشان براي بيان پشمينه پوشي حضرت مسيح(ع) از فعل ماضي استمراري استفاده فرموده اند كه افاده استمرار داشته و پشمينه پوشي را "سنت انبيا" مي شناساند.

3.علي(ع):« البسوا الثياب من القطن. فإنه لباس رسول الله ولباسنا. ولم "يكن يلبس الصوف والشعر" إلا من علة.»                                                                      (كافي/ج2/ص450)

« جامه هاي پنبه اي بپوشيد كه لباس رسولخدا و لباس ما است. رسولخدا "جامۀ پشمين ومويين"به تن نمي كرد مگر بنا به انگيزه اي.»

براي يك پيامبر بزرگ الهي چه انگيزه اي بالاتروبرتراز جهاد با نفس و تعليم راه هاي آن به پيروانش مي باشد؟ همانگونه كه درروايات ديگر خواهيم ديد رسول اكرم(ص) و ائمۀ اطهار(ع) به عده اي پوشيدن "لباس پشمين" و به عده اي ديگرپوشيدن لباس پنبه اي و لطيف را توصيه مي كرده اند. دليل آن هم روشن است. زيرا بر اساس فرمايش نبوي، پيامبران وبه تبع آنان ائمه و اولياي الهي مأمورند تا به اندازۀ تحمل وبه قدرعقل هاي    مردم با آنان سخن گويند. دركريمۀ الهي هم چنين آمده است:«ولانكلف نفساً إلا وسعها»(انعام/152) «ما هيچكس را مگر به قدرتوانش امر نمي كنيم.» بنابراين ايشان به كساني كه تحمل سلوك الي الله را نداشته و به رعايت احكامي از شريعت اكتفا كرده بودند دستورات سخت وشاق از جمله پشمينه پوشي نمي دادند،و خود نيز- چنانكه خواهيم ديد – به هر دو دستور عمل مي كرده اند. به اين ترتيب كه براي رعايت حال عوام، لباس نرم ولطيف وبراي همراهي وهمدردي با خواص، در زيرآن لباس لطيف، "لباس پشمين ومويين" وزبروخشن به تن مي كرده اند.

ب. تأكيد رسول اكرم(ص) به رعايت "سنت پشمينه پوشي"

در اين قسمت به بررسي رواياتي خواهيم پرداخت كه به ما مي گويند پشمينه پوشي،سنت رسول اكرم(ص) بوده است:

4.رسول الله(ص):«إني " ألبس الغليظ " و أجلس علي الأرض و... فمن رغب عن سنتي فليس مني.»         (أمالي طوسي/ص531/ح1163: تلخيص از بنده است.)

«جزاين نيست كه من "لباس زبر وضخيم وآزاردهنده"به تن مي كنم و روي زمين مي نشينم و... پس هر كس كه از سنت هاي من سرپيچي كند از من نيست.»

پرواضح است كه مقصود ازلباس "غليظ وزبرو ضخيم و آزاردهنده"فقط مي تواند لباس هاي " پشمين ومويين" باشد. در زمينه لباس هاي مويين مانند: جل و گوني و پلاس، بايد عرض كنم كه آنها نيز چون مثل لباس هاي پشمي، زبروآزاردهنده اند در حكم همان لباس هاي پشمي هستند. در روايت شمارۀ 3 هم ديديم حضرت علي(ع) در توصيف جنس لباس رسول اكرم(ص)، واژۀ "الشعر" را با حرف ربط واو به واژۀ "الصوف"مربوط كردند تا لباس هاي "مويين" در حكم لباس هاي "پشمين" درآيند. بنابراين وقتي از "پشمينه پوشي" سخن به ميان مي آيد، اعم از پوشيدن لباس هاي پشمين ومويين خواهد بود.

نكتۀ ديگر آنكه درهمان عبارت ياد شده از روايت شمارۀ 3، علي(ع) از فعل ماضي استمراري منفي استفاده مي كنند كه چون پس ازآن، حرف استثناي "إلا" را هم بكار مي برند از تضارب اين دو منفي، معني مثبتي حاصل مي شود وآن اين است كه "پشمينه پوشي" سنت رسول اكرم(ص) بوده است. درحقيقت وقتي مي فرمايند:« ونمي پوشيد لباس پشمين و مويين را مگر بنا به انگيزه اي.» اگر "لم" و "إلا" را در هم ضرب واز جمله حذف نماييد بدون آنكه خللي دراركان جمله وارد گردد،معناي آن اين مي شود:«وبنا به انگيزه اي لباس پشمين ومويين مي پوشيد.» و فعل " كان يلبس"(مي پوشيد) ماضي استمراري بوده و افادۀ تداوم فعل،و "سنت بودن" آن عمل را مي نمايد. به عبارت ديگر،حضرت علي(ع) "پشمينه پوشي" را سنت رسول اكرم(ص) معرفي مي فرمايند. در روايات ديگر نيز خواهيم ديد كه ائمۀ اطهار(ع) براي بيان "پشمينه پوشي" اجداد مطهر خويش، از افعال استمراري كه افادۀ سنت و تداوم عمل را مي نمايند استفاده كرده اند كه صحت استدلال ما را تثبيت مي كند. در عين حال عبارت آخر از همين روايت شمارۀ 4 نيز مؤيد استدلال ما است. زيرا در آخر آن روايت، رسول اكرم(ص) پوشيدن "لباس غليظ" را – كه علي(ع) جنس آن را از "صوف(پشم)" و "شعر(مو)" اعلام فرمودند- بطور رسمي "سنت خويش" بيان فرمودند. درست به دليل همين تأكيد رسول اكرم(ص) بر "سنت بودن" پشمينه پوشي بوده است كه عده اي به پشمينه پوشي روي آوردند، و چون حقيقت آن را در نيافته بودند، پس از رحلت حضرتش زير بار ولايت ائمۀ اطهار(ع) نرفته و مورد مذمت ايشان واقع، و به "صوفيۀ جهله" – در برابر"صوفيۀ حقه" كه مريدان و مطيعان ائمه بوده اند- شهرت يافتند.

5.رسول الله(ص):« يا اباذر "إلبس الخشن من اللباس" و"الصفيق من الثياب" لئلا يجدالفخر فيك مسلكاً.»                              (أمالي طوسي/ص539/ح1162)

«اي ابوذر "لباس زبروآزاردهنده" و "جامۀ ضخيم و خشن" برتن كن تا(صفت زشت) فخرو غروربه درون تو راهي نيابد.»

همانطور كه ملاحظه مي فرماييد رسول اكرم(ص) به ابوذر دستور پشمينه پوشي مي دهند و فلسفۀ آن را تهذيب نفس از صفات ناپسندي همچون غرور معرفي مي نمايند. در اين رابطه بايد عرض كنم رواياتي كه به ظاهر در ذم "پشمينه پوشي" مي باشند، در همين چارچوب قابل بررسي مي باشند. به اين معنا كه با دقت در مفاد اين روايات، اين مطلب به سهولت روشن مي شود كه آنچه مورد ذم وتوبيخ اهل بيت(ع) قرار داشته،نه پشمينه پوشي، نه اصل تصوف ونه صوفيۀ حقه، كه صوفي نمايان جاهلي بوده اند كه پشمينه پوشي را وسيله اي براي تفاخر و فضل فروشي بر ديگران قرار داده بوده اند، نه آنچنان كه مورد نظروسنت اهل بيت(ع) بوده، وسيله اي براي رياضت كشيدن و تهذيب نفس. اين معنا با تأمل در روايات بعدي آشكار مي شود:

6.رسول الله(ص):« يا اباذر يكون في آخرالزمان قوم يلبسون الصوف في صيفهم وشتائهم يرون أن لهم الفضل بذلك علي غيرهم. اولئك يلعنهم اهل السماوات والأرض.»

                                                       (وسايل الشيعة/ج3/ص345/ح3)

«اي ابوذر،گروهي ازمردم آخرالزمان هستند كه درتابستان وزمستان،لباس پشمين مي پوشند وبه اين واسطه خود را برتر از ديگران مي بينند. اينان كساني هستند كه اهل آسمان وزمين لعنتشان مي كنند.»

با برخورداري از كمترين بهرۀ هوشي مي توان به راحتي دريافت، كه آنچه عامل لعنت بر اين گروه است نه پشمينه پوشي كه فضل فروشي بر ديگران است.

دربارۀ تركيب"آخرالزمان"نيزبايدعرض كنم كه اين تركيب برخلاف آنچه بعضي مي پندارند بار عددي وزماني ندارد. يعني بر قسمت معيني از تاريخ، كه عبارت از پايان آن باشد دلالت نمي كند. بلكه به معناي "امت آخر" كه صاحب آخرين دين وشريعت مي باشند است. اين معنا ازهمين روايت هم بدست مي آيد. زيرا "صوفيۀ جهله" از همان عصر اهل بيت(ع) نشو ونما نمودند. چنانكه در روايات بعدي خواهيم ديد.

اما در بارۀ اينكه پشمينه پوشي عامل جلب لعنت الهي نبوده، واين صفات رذيله اند كه لعنت الهي را جلب مي نمايند، روايت بعدي بسيار گويا است. در اين روايت، رسول اكرم(ص) "پشمينه پوشي" را يكي ازعوامل بيرون راندن صفت رذيلۀ "كبر" از قلب مي شمارند. و به اين ترتيب، اين مطلب روشن مي شود، كه اگر "صوفيۀ جهله" ملعون شدند، به آن دليل بوده است كه فلسفۀ پشمينه پوشي را درنيافته بوده اند،و به همين دليل، پشمينه پوشي قلب آنان را تطهير نكرد:

7.رسول الله(ص):«من "لبس الصوف" وانتعل المخصوف وركب حماره و حلب شاته و أكل معه عياله فقد نحي الله عنه الكبر...»         (كنزالعمال/ح7797)      

«هر كه "لباس پشمي" بپوشد، وكفش وصله دار به پا كند، وبر الاغش بنشيند، وگوسپندش را خود بدوشد، و به همراه خانواده اش غذا بخورد، حتماً خدا صفت كبر را از او دور كرده است...»

8.عقبة بن علقمة مي گويد:« دخلت علي أميرالمؤمنين فإذا بين يديه لبن حامض قد آذاني حموضته و كسريابسة. قلت: يا أميرالمؤمنين أتأكل مثل هذا؟ فقال لي: يا أبالجنود أدركت رسول الله(ص) يأكل أيبس من هذا و "يلبس أخشن" من هذا. فإن لم آخذ بما أخذ به رسول الله خفت أن لاالحق به.»  (بحارالأنوار/ج79/ص314/ح14)

«برأميرالمؤمنين وارد شدم در حالي كه در برابرش دوغ ترشي – كه بوي ترشي آن آزارم مي داد – وچند تكه نان بود. گفتم: اي اميرمومنان آيا چنين غذايي تناول مي كني؟ به من گفت: اي ابوالجنود جزاين نيست كه من رسولخدا(ص)را چنين يافتم كه غذايي خشك ترو "لباسي زبرتروآزاردهنده تر"ازاين مي پوشيد.اگرآنچنان كه رسولخدا(ص)عمل مي كرد عمل نكنم مي ترسم پس ازمرگ به او ملحق نشوم.»

ملاحظه مي فرماييد كه اين فرمايش علوي،نظريۀ ما را مبني بر اينكه "پشمينه پوشي" سنت رسول اكرم(ص) وبه تبع ايشان سنت خود علي(ع) نيز بوده است تثبيت مي كند.

همۀ ائمۀ اطهار(ع) "پشمينه پوش" بوده اند

حال به نقل رواياتي خواهيم پرداخت،  كه ثابت مي كنند در امتداد سنت پشمينه پوشي رسول اكرم(ص) وعلي(ع)، سايرائمۀ اطهار(ع) نيز، "پشمينه پوش" بوده اند. در خلال اين روايات،بر"پشمينه پوشي" علي(ع) نيز، چند بار ديگر تأكيد مي شود:

9.امام صادق(ع):«خطب علي الناس وعليه "ازاركرباس غليظ مرقوع بصوف." فقيل له في ذلك فقال: يخشع القلب و يقتدي به المؤمن                                                            (بحارالأنوار/ج79/ص312/ح14)

«علي براي مردم خطبه مي خواند در حالي كه "جامه اي از جنس كرباس زبروآزاردهنده" بر تن داشت، كه با " تكه پارچه هايي پشمين" وصله خورده بود. از او دربارۀ علت به تن كردن چنان جامه اي سؤال شد. او گفت: (اين جامه) قلب را خاشع مي كند، ومؤمن (با اقتدا به من) اقدام به پوشيدن آن مي كند

اين فرمايش علوي نيز، حداقل حاوي دو نكتۀ عميق است:

الف. نخست، فلسفۀ "پشمينه پوشي" را مطرح مي فرمايند كه پشمينه پوشي باعث خاشع شدن قلب مي شود. با يك تورق ساده در كلام الله مجيد، مي توانيم به جايگاه و ارزش و نقش قلب خاشع در عروج دادن مومنان به مقامات عاليه الهي و انساني، و از آن طريق، به جايگاه و ارزش و نقش پشمينه پوشي كه عامل ايجاد خشوع در قلب است پي ببريم. از جمله:« ألم يأن للذين امنوا أن تخشع قلوبهم لذكرالله وما نزل من الحق...»(حديد/16) «آيا وقت آن نرسيده است كه قلب هاي مومنان براي ذكر الهي و آنچه از جانب حق نازل شده است خاشع شود...» خداي تعالي خشوع را زمينه ساز آمادگي قلب براي ذاكر شدن به ذكري معرفي مي نمايد كه در لسان ائمۀ اطهار(ع) به نامي منسوب به خودش، " ذكرقلبي " ناميده شده است. مرحوم امام خميني در بارۀ اهميت " ذكرقلبي " چنين نوشته اند:« ودرآيات شريفۀ كتاب كريم نيز بسيار از آن مدح شده گرچه غالب آنها منزل بر"ذكرقلبي" يا ذكربا روح است.»(چهل حديث/امام خميني/ص293) ويا:« بالجمله حقيقت ذكروتذكر، "ذكرقلبي" است و ذكرلساني بدون آن " بي مغزوازدرجۀ اعتباربه كلي ساقط " است. چنانچه در احاديث شريفه، به اين معني بسيار اشاره شده.»(آداب الصلوة/امام خميني/ص30) "ذكرقلبي" سنت بندگي انبيا و ائمۀ اطهارصلوات الله عليهم اجمعين بوده واز طريق آن بزرگواران به صوفيه تعليم شده،واينك منحصراً در اختيار صوفيه است،تا درعصرغيبت، سنت بندگي آن خاندان مكرم تعطيل نشود. در عين حال، كلام امام خميني در كتاب آداب الصلوة كه ذكر لساني را بدون " ذكرقلبي " بي مغز وازدرجۀ اعتبار به كلي ساقط مي دانند، و اين را نظريۀ ائمۀ اطهار(ع) و مستند به روايات معرفي مي كنند – چنانچه ما نيزدرمقالۀ مستقلي به آن خواهيم پرداخت– درحقيقت، هشداربه كساني است كه با رد "طريقت تصوف" و رد "صوفيه" كه امانتداران امانت الهي "ذكرقلبي" اند، به رويۀ ائمۀ اطهار(ع) پشت كرده و به ذكرلساني و شريعت تنها بسنده كرده اند.

حال به اين مطلب توجه كنيد كه از طرفي طبق فرمايش علوي، "پشمينه پوشي" باعث خاشع شدن قلب شده،واز طرف ديگر، طبق بيان كريمۀ الهي ياد شده ، "قلب خاشع" آمادۀ "ذكر الهي" مي شود.باز از طرفي صوفيه به تبعيت از اهل بيت(ع) تنها "پشمينه پوشان" تاريخ اسلام و تشيع بوده،و از طرف ديگر،تنها كساني بوده اند كه "سنت ذكري" آن بزرگواران را – كه اشتغال به "ذكرقلبي" بوده – از آنان اخذ كرده اند. با جمع ميان اين چهار طرف، روشن مي شود كه "صوفيۀ حقه"، همان "مومنان" فرمايش علوي:«ويقتدي به المؤمن» هستند.زيرا هم سنت ظاهري "پشمينه پوشي" را از اهل بيت(ع) اخذ كرده اند،تا قلب هايشان خاشع شود،وهم اين قلب هاي خاشع شده آن آمادگي مورد نظر كريمۀ الهي يادشده را آنگونه يافته بوده اند كه اهل بيت عصمت و طهارت (ع) ، آن سنت باطني "ذكرقلبي" را هم در قلب هايشان به امانت گذارند. آيات و روايات ديگري هم براي شرح و بسط اين مطلب موجود است كه به جهت رعايت اختصار، از بررسي آنها خودداري مي كنيم.

10.امام علي(ع):«عليكم "بالصفيق من الثياب". فإن من رق ثوبه، رق دينه.»

                                               (                                          )

«پوشيدن "جامه هاي ضخيم و زبر و خشن" بر شما لازم است. زيرا كسي كه جامه نرم و لطيف برتن كند، دينش سبك وكم ارزش مي شود.»

"صفيق" به پارچه هاي ضخيم وزبروخشن اطلاق مي شود كه منحصراً دلالت بر پارچه هاي "پشمي ومويي" مي كند. بنابراين،امر حضرت به پوشيدن جامه هاي زبروضخيم، در حقيقت، امر به "پشمينه پوشي" است.

11.احمد بن محمد بن ابي نصر روايت كرده است كه حضرت رضا(ع) ازمن پرسيد:« ما تقول في"اللباس الخشن"؟قلت:بلغني أن الحسن"كان يلبس".»                                             (قرب الأسناد/ص357/ح1277)

«نظرت در بارۀ (پوشيدن) "لباس زبروآزاردهنده" چيست؟ من گفتم: به من خبر رسيده است كه حسن(بن علي"ع") مي پوشيده است

نكتۀ مهم در اين روايت،عدم اعتراض امام(ع) به استفادۀ احمد بن محمد از فعل ماضي استمراري است،كه همانطور كه پيش از اين گفتيم، افادۀ استمرار در عمل و افادۀ "سنت" مي كند. يعني "پشمينه پوشي"، سنت امام حسن بن علي عليهماالسلام هم بوده است. نكتۀ ديگر آنكه امام(ع)، با اين پرسش، و با پاسخي كه مي گيرد به آن جمع و تمام تاريخ آينده مي فهماند كه "پشمينه پوشي" سنت ما اهل بيت، و "پشمينه پوشان"، مريدان و شاگردان ما هستند.

12.امام صادق(ع):«إذا هبطتم وادي مكة فالبسوا خلقان ثيابكم،أو سمل ثيابكم،أو"خشن ثيابكم". فإنه لن يهبط وادي مكة أحد ليس في قلبه شئ من الكبرإلا غفرالله له.»

                                                     (بحارالأنوار/ج79/ص312/ح14)

«وقتي وارد سرزمين مكه مي شويد،جامه هاي "فرسوده" يا "كهنه" يا "زبروآزاردهنده" خود را برتن كنيد. زيرا هرگز كسي با قلبي عاري از "كبر" وارد مكه نمي شود،مگر آنكه خدا وي را مي آمرزد.»

در اين روايت هم امام صادق(ع) "پشمينه پوشي" را به عنوان راهي براي بيرون راندن صفت وحشتناك "كبر" معرفي مي فرمايند.

13.روايتي نيز از برخورد امام صادق(ع) با سفيان ثوري در دست است، كه به دليل آنكه طولاني است از آوردن و شرح و بررسي آن معذورم. اما خلاصۀ مفاد آن اين است كه "پشمينه پوشي"، سنت اهل بيت(ع) بوده، و امام صادق(ع) نيز از "جامۀ پشمين" در زير لباس خود، و به عنوان لباس زير، استفاده مي كرده است.                                                                      (كافي/ج6/ص442)

14.امام رضا(ع):«والله لئن صرت إلي هذاالأمر، لاكلن الخبيث بعدالطيب،ولألبسن الخشن بعد اللين،ولأتعبن بعد الدعة.»         (مكارم الأخلاق/ج1/ص251/ح746)

«سوگند به خدا كه اگر به ولايتعهدي منصوب شوم قطعاً از آن پس به جاي غذاي دلپذير غذاي نامطبوع خواهم خورد،و به جاي لباس نرم و لطيف، لباس زبروآزاردهنده خواهم پوشيد،و به جاي آسايش و راحتي،خود را به زحمت ورنج خواهم افكند.»

البته با بررسي زندگي حضرت و رواياتي كه در بارۀ ايشان به دست ما رسيده – وما تعدادي از آنها را نقل خواهيم كرد – روشن مي شود كه حضرت همواره و در طول عمر پربركت خويش، "پشمينه پوش" بوده اند،وپس از تحقق ولايتعهدي و به تأسي از جد امجد خويش،يعني علي(ع) و به عنوان يك رجل حكومتي آن را آشكار نموده اند تا همچون علي(ع) الگويي از ساده زيستي يك "حاكم مسلمان" براي تمام مدعيان تشكيل حكومت در طول تاريخ باشند. ودرست به همين دليل است كه همانگونه كه خواهيم ديد، حضرت مهدي(عج) هم كه به قصد تشكيل حكومتي الهي وعدالت گستر قيام خواهند كرد،بر اساس سنت اجداد طاهرين خويش، "پشمينه پوش" خواهند آمد.اما اينكه چرا حضرت رضا(ع) تا پيش از ولايتعهدي، "پشمينه پوشي" خود را آشكار نفرموده بوده، خود در روايتي ديگر چنين تحليل فرموده اند:

15.«إن أهل الضعف من موالي يحبون أن أجلس علي اللبود و "ألبس الخشن" و ليس يتحمل الزمان ذلك.»                           (مكارم الأخلاق/ج1/ص220/ح648)

«دوستداران بي بضاعت من خيلي دلشان مي خواهد كه من بر نمد بنشينم،و "لباس زبروآزاردهنده" برتن كنم، در حالي كه زمانۀ ما تحمل پذيرش آن را ندارد.»

وبدينگونه،عدم تحمل زمانه وروزگار عهد خويش را به عنوان دليل آشكار نكردن "پشمينه پوشي"خود مطرح مي نمايند،ونه آنكه پيش ازانتصاب به ولايتعهدي،"پشمينه پوش"نبوده اند. زيرا درروايتي كه اينك مي آوريم مشخص مي شود كه ايشان به شيوۀ جد خويش، امام صادق(ع)–همانگونه كه ازروايت مربوط به برخوردايشان با سفيان ثوري معلوم مي شود – به صورت پنهاني اقدام به پوشيدن "لباس پشمين" مي كرده اند:

16.ابوعباد روايت كرده است:«كان جلوس الرضا(ع) في الصيف علي حصير،وفي الشتاء علي مسح، و"لبسه الغليظ من الثياب"، حتي إذا برزللناس تزين لهم.»

(عيون اخبارالرضا"ع"/ج2/ص178/ح1)

«امام رضا در تابستان بر بوريا،ودرزمستان برپلاس مي نشست،وجامه هاي زبروآزاردهنده مي پوشيد. اما به هنگام ظاهر شدن درميان مردم،خود را براي آنان مي آراست.»

17.كامل بن ابراهيم روايت كرده است:«دخلت علي سيدي أبي محمد(ع) نظرت إلي ثياب بياض ناعمة عليه. فقلت في نفسي: ولي الله وحجته يلبس الناعم من الثياب ويأمرنا – نحن – بمواساة الأخوان وينهانا عن لبس مثله. فقال متبسماً: يا كامل – و حسرعلي ذراعيه – فإذا "مسح أسود خشن علي جلده. فقال: هذالله و هذا لكم.»                                         (الغيبۀ طوسي/ص246 و247/ح216)

«بر سرورخويش، حضرت رضا(ع) وارد شدم وجامۀ سپيد ولطيفي برتن او ديدم. در دل با خود گفتم: ولي وحجت خدا جامۀ لطيف مي پوشد،در حالي كه به همۀ ما امر مي كند كه با برادران ايماني به مواسات رفتاركنيم،وما را از پوشيدن چنين جامه هايي منع مي نمايد. امام درحالي كه لبخندي بر لب داشت وآستين هايش را بالا مي زد فرمود: اي كامل(نگاه كن). (ديدم زيرا آن لباس لطيف) پلاس سياه وزبروآزاردهنده اي برپوست بدن دارد. فرمود: اين(لباس زيرين) را براي خدا واين(لباس رويين) را براي شما پوشيده ام.»

نكات عميق زيادي در اين روايت شريف نهفته است، كه تفكروتامل در آن را به عاقلان و پژوهشگران بي غرض وامي گذارم وتنها به بيان اين نكته مي پردازم كه امام(ع) با بيان عبارت:«هذا لله و هذا لكم.» باز بر اين مطلب تاكيد مي فرمايند كه پنهان نمودن "پشمينه پوشي" به خاطر رعايت حال اهل شريعتي است كه از دين به احكام ظاهري آن اكتفا نموده، وتحمل پذيرش احوال و احكام باطني ايشان را نداشته و ندارند. چنانچه تمام مخالفت هايي كه با " تصوف حقه " مي شود، از همين اختلاف در ظرفيت ها ريشه مي گيرد. در روايت بعدي نيز بر اين نكتۀ عميق تاكيد شده است:

18.«روي أن الرضا(ع) لبس الخز فوق "الصوف". فقال له بعض جهلة الصوفية لما رأي عليه ثياب الخز: كيف تزعم أنك من أهل الزهد و أنت علي ما نراه من التنعم بلباس الخز؟ انكشف(ع) عما تحته فرأوا تحته " ثياب الصوف ".فقال: هذا لله وهذا للناس.»

(بحارالأنوار/ج83/ص222/ح8)

«روايت شده است كه رضا(ع) بر "جامۀ پشمين" خود، لباسي از جنس خز مي پوشيد. بعضي از صوفيه كه از جهلۀ ايشان بودند،وقتي لباس خزين را بر تن او ديدند به او گفتند: چگونه  گمان مي كني كه از زاهدان هستي ، در حالي كه ما  تو را بهره مند از لباس خزين مي بينيم.(حضرت) لباس خزين خود را كنار زدند،وآنان "جامۀ پشمين" را در زير آن ديدند. پس به آنان فرمودند: اين(جامۀ پشمين) را براي خدا و اين(لباس خزين) را براي مردم به تن كرده ام.»

و بدينسان "پشمينه پوشي" را عملي در راستاي جلب رضايت الهي معرفي مي فرمايند. از اين روايت وروايات مشابه استفاده مي شود كه تقسيم بندي صوفيه به: صوفيۀ حقه و صوفيۀ جهله، از همان عصر ائمۀ اطهار(ع) آغاز و انجام شده است. صوفيۀ حقه كساني بوده اند كه تحت امر امام زمان خويش به طي طريقت،بر ميزان شريعت مي پرداخته اند و هنوز نيز چنين است.وصوفيۀ جهله نيزكساني بوده اند كه يا شريعت مصطفوي را تعطيل مي كرده اند ويا در مقابل امام زمان وانسان كامل عصر خويش مي ايستاده اند و هنوز هم چنين است.

مهدي(عج) هم بر سنت اجداد مطهرخويش خواهد بود

رواياتي در دست است كه ثابت مي نمايد قائم آل محمد هم در راستاي "سنت پشمينه پوشي" اجداد مطهر خويش،در حالي كه لباسي پشمين بر تن دارند ظهورمي فرمايند و به همين جهت،در دورۀ پس از ظهور، "پشمينه پوشي" – درميان مردم – فراگيروهمگاني خواهد شد:

19.حماد بن عثمان روايت كرده است:«كنت حاضراً عند أبي عبدالله(ع) إذا قال له رجل: اصلحك الله،ذكرت أن علي بن أبي طالب(ع) كان "يلبس الخشن"، يلبس القميص باربعة دراهم وما أشبه ذلك ونري عليك اللباس الجيد.

قال: فقال له: إن علي بن أبي طالب "كان يلبس ذلك" في زمان لاينكر ولولبس مثل ذلك، اليوم لشهر به. فخير لباس كل زمان، لباس أهله. غيرأن قائمنا إذا قام لبس لباس علي و سار بسيرته.»                                                                                         (كافي/ج6/ص444/ح15)

«من نزد امام صادق(ع) نشسته بودم كه مردي به او گفت: خدا شايسته ات بدارد. مي گفتي علي بن ابيطالب(ع) "لباس زبروآزاردهنده" وپيراهني چهاردرهمي ونظايرآن به تن          مي كرد. درحالي كه ما لباسي نيكو برتن تو مي بينيم. حماد مي گويد: (امام) به او پاسخ داد: علي بن ابيطالب آن لباس ها را در زمانه اي مي پوشيد كه پوشيدن چنان لباس هايي عيب شمرده نمي شد. و اگر در چنين زمانه اي، چنان لباسي مي پوشيد انگشت نماي خلق مي شد. درحالي كه بهترين لباس هر زمان،لباس مردم اهل آن زمان است. جز آنكه قائم ما وقتي قيام نمايد، لباس(زبروخشن وآزاردهندۀ) علي را برتن خواهد كرد، وبرسنت وسيرۀ او خواهد بود.»   

در اين روايت شريف از كلام امام صادق(ع) استفاده مي شود كه "پشمينه پوشي" در عصر رسول اكرم(ص) وعلي(ع) رايج بوده، وبه همين جهت،عيب شمرده نمي شده است. اما به مرورو در اثر سياست هاي غلط خلفاي بني اميه، مسلمانان به تدريج از سنت هاي نبوي و علوي فاصله گرفته، و ديگر آن سنت ها را عيب مي شمرده اند. وبه همين دليل بوده است كه ائمۀ پس از علي وحسن عليهماالسلام به صورت پنهاني سنت "پشمينه پوشي" را تداوم مي بخشيده اند.

در هرحال با مطالبي كه عرضه شد، اين مطلب به اثبات رسيد كه "پشمينه پوشي" يكي از حلقه هايي است كه اتصال " صوفيۀ حقه " را به ائمۀ اطهار(ع) و شاگردي آنان را نزد ايشان(ع) محرز وحتمي مي سازد. شايد در فرصت هاي آينده تمامي روايات مربوط به "پشمينه پوشي" ائمۀ اطهار(ع) را به صورتي مستقل بر روي وبلاگ خود قرار بدهم.

                                                               والسلام علي من اتبع الهدي

                                                            سحرالمبارك 25/10/1386

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 21:23  توسط عليرضا عرب  | 

       

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:0  توسط عليرضا عرب  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 4:16  توسط عليرضا عرب  |